محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
829
تاريخ الطبرى ( فارسي )
و چنان بود كه عبد المطلب هشت سال پس از سال فيل بمرد و در بارهء پيمبر به ابو طالب سفارش كرد ، و از آن رو كه ابو طالب و عبد الله پدر پيمبر خداى از يك مادر بودند و از پس عبد المطلب ، ابو طالب سرپرستى پيمبر خداى را به عهده گرفت . و چنان شد كه ابو طالب با كاروان قريش به تجارت سوى شام مىرفت و چون آمادهء حركت شد پيمبر خدا به اشتياق در او آويخت و ابو طالب رقت آورد و گفت : « به خدا او را همراه مىبرم و هرگز از او جدا نمىشوم . » و او را با خويش ببرد تا كاروان به بصراى شام رسيد و راهبى بحيرا نام آنجا در صومعه اى بود ، و مردى دانشور و نصرانى بود و پيوسته در صومعهء راهبى بوده بود كه همگى علم خويش را از كتابى به ميراث مىبردند . و چون آن سال كاروان به نزديك صومعهء بحيرا فرود آمد طعام بسيار براى آنها بساخت از آن رو كه وقتى در صومعهء خويش بود ديده بود كه ابرى بر پيمبر خدا سايه افكنده بود ، و چون اين بديد از صومعه فرود آمد و همه كاروان را دعوت كرد و چون پيمبر خدا را بديد در او خيره شد و در تن او به چيزها نگريست كه صفت آن را در كتب ديده بود و چون قوم از طعام فراغت يافتند و پراكنده شدند بحيرا از پيمبر چيزهايى از احوال خواب و بيدارى وى پرسيد و پيمبر به دو پاسخ داد كه همه را موافق صفاتى يافت كه از وى خوانده بود . آنگاه پشت وى را نگريست و خاتم نبوت را ميان دو بازوى او بديد . پس از آن بحيرا به ابو طالب گفت : « اين پسر را با تو چه نسبت است ؟ » ابو طالب گفت : « پسر من است . » بحيرا گفت : « پسر تو نيست ، پدر اين پسر زنده نيست . » ابو طالب گفت : « برادرزادهء من است . » بحيرا گفت : « پدرش چه شد ؟ » ابو طالب گفت : « وقتى مادرش باردار بود پدرش بمرد . »